آرزو
الفبا یت مرا دیوانه کــرده
اسیرکوی هر میخانه کــــرده
(الف)درنام تویک آرزو شد
کـــه قلب عاشقم درجستجو شد
که(ر)باشدعزیزرویای وصلت
عزیزم می نخورده مست مستت
بباشد (ز)عزیز زلف قشنگت
که من گشتم اسیرومفت چنگت
که (و) جانان بود والا قد تو
بمیردهرکه جان خواهد بد تو
حسن باشد محبت تا قیامت
بخواهد بشنود از نو کلامـت
تقدیم به آرزومندآرزوهایم. آرزواعظمی .کرج
یاهو
می گــذ شتم ازدر یک خـــانه ای
نـــام آن خــانه ولی ویرانـــه ای
نا گــه آمد یک صدا بــرگوش من
این صدابردازسرم این هوش مـن
سر بچــرخــانــدم درون پنجـــره
دختری یک گوشه ای عریان تنه
مــردی آمــد تـــا شــودهمبسترش
دختــرک خنــدیــد وبـوسید ازلبش
برقی ازچشمم پــرید گفتم عجــب
ای خــدا ازکــه کنــد بــوسه طلب
مــرد کک بــاشــد مثــال جـــد او
بعدازآنی دختــرک بــر زیــــر او
اوگرفت کامی و گشت از او جــدا
د ختـرک آهی کشید و گفت خدا
در زدم تــــا کــه بـــدانــم مـاجرا
یک زنی بــگشوده آن دروازه را
تعارفی کــرد و بـــرفتم انــدرون
پیرمردی گوشه ای مست وحزون
قد خمیده پــــای منقل سیخ وسنگ
اوبه دودی می خرد این نام وننگ
نعره ای زد دخترک آمــد بـه پیش
یک سلامی اوبداد بـــا داد و نیش
گفت بــــرو آمـــاده شو بهر صفا
این پــــدر گویی ندارد یک حیـــا
مــن شدم راهی به سوی لانـه ای
تو بگویی بــوده چون غمخانه ای
دخــترک آمــد همه عــریانه تــــن
یـــک خطا خـــالق نکرده دربــدن
گفت بیا جانـــا توبــر آغوش مــن
بوســــه ای زن ازلب پرنوش من
دربغــل کردم زدم مـــن بوسه اش
یک دمی لب را نهـــادم بــــرلبش
بعد ازآن گفتم زچــه تــن می دهی
با چه قیمتی عیش دیگر می خری
گریــه کرده بـوسه ای دیگر بـزد
گفت خــدا عمر مـــرا آسان نـکرد
گـرتــن خـــود می دهــم دست دگر
این بـــود از رحمــت ولطف پــدر
روز و شب او می کشد این پیکرم
هر دمی یـک مــرد کی همبــسترم
تـــا کــه او نعشــه شــود از هستیم
اوگــرفــته در جــوانــی مستیـــم
بــوسه زد گفتم خدا حــافظ برش
گـویی آن دم بسته شـد هر دو لبش
گفــتم ای یــارب گنــاه او چــه بود
یک پدر عمرش بــه آسانی ربود
بهر یک دم دود و یک دم نعشگی
می شود همچون خرابــه زندگی
ای خــدا خشخاش را ریشــه بــکن
چون بـود همچو بلا برمــرد و زن
این حسن را دخترک افسرده کـرد
چهره اش گردیده ازاین غصه زرد
6/11/1386
کرمانشاه
سـاعت:16.30
بازگشت
با عرض سلام وخسته نباشيدخدمت تمام دوستان عزيز
به اميد خداي منان پس از گذشت بيش از يك سال از آخرين مطلب نوشته شده به زودي فعاليت خود را از سر ميگيرم از راهنمايي هايتان ممنون ميشوم با تشكر
بازگشت
با عرض سلام وخسته نباشيدخدمت تمام دوستان عزيز
به اميد خداي منان پس از گذشت بيش از يك سال از آخرين مطلب نوشته شده به زودي فعاليت خود را از سر ميگيرم از راهنمايي هايتان ممنون ميشوم با تشكر
عشق را می توان با بوسه ای کشت
بانگاهی زنده کرد
باسلامی خنده کرد
باوداع صدگريه کرد
ديوان ديوانگان
گـفتـن شعـربهرتوبيهوده باشد
ولی شاعـر بـه تـوآلوده باشد
تـوجانم درلغت هــرگزنگنجی
کشيدی فدايـی راتـوبـه کنجی
توخود ديوانی وشعرم چه سودی
تـوجـانم بی زبان دل راربودی
شـدم شاعـربرای چشـم مستت
بخواهـم ازخدا دستم بـه دستت
ولی سودش چه بوداين آرزوبود
تـورفـتی ودلـم درجستجوبود
همه درپيش يــارخـودبـخفتند
بـخنديدند وبرمـن طـعنه گفتند
بگفتند اونخواهد آن که خـواهی
بگفتند بی ثمـرمجـنون چرايی
جـوابم شد سکوت وگريه زاری
گلی گشتم به چشمت همچوخاری
حسـن ازدوريت ماتـم سرا شد
کـه زاری برغـم اوچون دواشد
شعرازحسن اميرآبادی
خدایا
ســوالـی دارم از تـوای خدایا
چـرا تـــوآفریــدی عـاشقی را
ندانستی مگردردش چه باشد
نمی دانی برآن درمان نباشد
تودرد بی وفایـیی راچــشیدی
توبغــض بی نوایی راشنیدی
بدانستی زچه مجنون شدم من
بفهمـیدی چراپرپرشد این تن
تـــــوجانان خالق هرآرزویی
بگوازدرد عاشق توچه جویی
بدیدی که جدایی خون به پاکرد
چرامعشوقه عاشق را رها کرد
حسـن گــویـد زنـو باری خدايا
چـــرا تــوآفریدی عاشقی را
شعرازحسن اميرآبادی
همزادغم
ازاذل همزاد مـن گرديده غـم
اوبــداده بررخم ابروی خـم
مـن ندادم اين عذابم بهرچيست
صاحب آن راندانم من که کيست
گـربگويم اين غمم رادربيابان
بنـالـندازغمم دشت وستوران
رمـد آهـوزدسـت غصه هايم
رود صيـاد دردام قصه هـايم
اگرنـالم شود هم ناله ام سنگ
دل عـالم شود ازغصه ام تنگ
نمـی داند جهان دردم جداييست
غم من ای عزيزان بی وفاييست
بــدانـدآن بنـالـدابـرتيـره
شـود دراين جهان هرديده خيره
همـه دنيـا برايـم آرزو شـد
زنـم بـا تيغ چشمانش دل خود
نـگارم دل شکن گرديده جانان
جـداکرده مـرا ازجمع يـاران
شدم تنهـای تنهـاهـای دنيـا
شدم رسوای رسواهـای دنيـا
نمی دانم چرارنجم دهـد يـار
بـکرده گـريه رابرديده ام کار
چه حاصل داردای دل بی وفايی
چـرا خوانی حديث اين جدايی
توکـه دانی غم من ازچه باشد
چـراخواهی تـن آسوده نباشد
بيا جانـم بکش برديده ام دست
بـکن باديده ات ديوانه رامست
حسـن را آرزومجنون نمـودی
عزيزم بی وفايي را چه سودی
شعرازحسن اميرآبادی
عزيزمجنون کشی بهرت چه سودی
که اين مجنون تو خود مجنون نمودی
تقديم به مجنون کشم
اگرليلی توراديدی بشدمجنون آن کويت
اگرشيرين توراديدی بشدفرهادآن رويت
تقديم به تنها آرزويم